امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

وقتی مادرمیشی

وقتی مادر میشی فارغ از همه کارهای دنیا یه آدم دیگه میشی… ميشي فرشته نجات! فرشته نگهبان! خیلی راحت بی خوابی رو تحمل میکنی و کوچولوی نازنینت رو راه میبری تا دل درد یادش بره و خوابش ببره و همون طور تو بغلت نگه میداری تا مبادا بیدار بشه، شبي 3 الي 4 بار بيدار مي شي تا مبادا پتو از روي نازدونه ات كنار رفته باشه    اگه بچت عطسه يا سرفه کنه دنیا رو سرت خراب میشه و صد بار دست و پاش را چك مي كني كه مبادا تب داشته باشه، تلخ ترین اتفاق دنیا ميشه بیماری کودکت؛ اونقدر که به خاطر چند ثانیه بند اومدن نفسش ساعتها گریه کنی و نتونی جلوی سرازیر شدن اشکهات رو بگیری  وقتی مادر میشی بوسه ...
13 دی 1392

معجزه ی آیت الکرسی

یادم می آید زمانیکه بچه بودم و  اتفاقی می افتاد مادرم برایم آیت الکرسی می خواند ومن آرام می شدم .همیشه و در تمام لحظات حساس زندگیم با خواندنش احساس آرامش می کردم و حس می کردم خدا به همه چیز آگاه است و هوایم را دارد.زمانیکه امیرمحمدم را به اتاق عمل بردند و به مدت 15 دقیقه بی هوش بود مدام زیر لب آیت الکرسی می خواندم و مطمئن بودم دوباره پسرم را در آغوش می کشم چیزی که از کودکی به آن انس گرفتم واین روزها زمانیکه با پسرم به سمت مهد کودک می رویم با هم آیت الکرسی را زمزمه می کنیم و هر صبح به آیدا نیز سفارشم همین است و می بینم که دخترم در هر کاری که می خواهد انجام دهد چه زیبا با خدا خلوت می کند و با خواندن آیت الکرسی آرامش پیدا می کند . ...
8 دی 1392

پاییزی که گذشت

نه بهار با هیچ اردیبهشتی ... نه تابستان با هیچ شهریوری ... و نه زمستان با هیچ اسفندی به اندازه پاییز به دل خیابان ها خوش نیامد پاییز مهری داشت که به دل هر خیابانی می نشست   پارک جنگلی علی از این که امیرمحمد وبه قول خودش احمد داره هلش می ده  نگرانه اما چاره ای نداره: امیرمحمد در حال زور آزمایی کردن با چوب و علی هم با تعجب داره نگاه می کنه و باز هم نگران: امیرمحمد در حال کار کردن با وسایل بدنسازی:   فوتبال دستی بازی کردن بچه ها: امیرمحمد طبق معمول داره شیطنت می کنه توپ را با دست جلوی دروازه میگذاره و حالا گل ...
3 دی 1392

حرف دل

پاییز هم تمام شد وهمینطور شب یلدا.امروز سومین روز از فصل زمستان است .هنوز می خواستم عکسهای پاییزی بچه ها را بگذارم واز شب یلدا بگویم اما به چشم بر هم زدنی گذشتند .آغاز زمستان با حس ناشناخته ای شروع می شود یک حالت ترس و شاید افسردگی .چهارم دیماه تولدم است ویکسال دیگر گذشت و من به گذشته فکر می کنم و به آنچه که بر من گذشت به کارهای نیمه تمامی که تمام نشدند و پشیمانی از انجام بعضی کارها. این روزها برایم خیلی سخت گذشتند مثل یک دوی ماراتن ومن هم مثل دونده ی خسته ای که باز هم می دود تا از زندگی جا نماند و به خط پایان برسد. دلم می خواهد دوباره آرامش بر زندگیمان حاکم شود.خدا را شکر می کنم که ماه صفر در حال تمام شدن است چون این ماه را اصلا دوست ند...
3 دی 1392
1